زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست...

وقتی زهرا زنگ زد بهم گف مامان حالش بده،گفتم مثل همیشه یکم فشارش بالا و پایینه

وقتی رسیدم بالا سرش بیهوش بود

صداش زدم ولی هیچ عکس العملی نداشت

گریم گرفت

داداش گف گریه نکن این کارا چیه

با امبولانس بردنش

ازون لحظه به بعد دیگه صدای مامان رو نشنیدیم

ازون بعدازظهر کذایی

ازون شنبه ی نحس

یه هفته تموم ساعتارو ردمیکردیم برسه ساعت ۳ونیم بریم ببینیمش

نفساشو نگا کنیم

یک هفته تموم فقط گفتم مامان...

همه جا گفتم مامان...

شاید برگرده و بگه جان...

به همه گفتم مامان من قویه... چون واقعا قویه

بازم شنبه کذایی رسید....

گوشیم زنگ خورد...

داداش بود

گف....

گف.... اتفاقی که نباید بیفته افتاد😭😭😭😭😭😭

حالا من بودمو بابا که بهش بگم

گفتم بابا...

بیا بریم...

باید بریم

گف باشه😔

روزای بد ....

لحظه های بد....

باورم نمیشع هنوز

بابا گف گریه نکنید.. من براتون مادرم هم پدر

بمیرم برات بابا لیلی ت رفت.....

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۲ساعت 10:6 توسط من|



مگه نمیگن خاک سرده...

پس چرا من هر روز دلتنگ تر میشم برات مامان...😔🖤😭

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۲ساعت 23:56 توسط من|




مطالب پيشين
» 
» 
» 
» 
» تجربه
» 
» 
» زندگی کن
» 
» 
Design By : ParsSkin.Com