زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست...

چند وقتیه باخودم‌میگم‌یه سر برم خونه‌مامان‌باهم‌حرف بزنیم

یادم‌میاد نیستی

میگم زنگ بزنم این‌ماجرارو براش تعریف کنم

یادم‌میاد نیستی

گوشیم زنگ‌میزنه میگم‌حتما‌مامانه

یادم‌میاد نیستی

میگم زنگ بزنم باهاش مشورت کنم

یادم‌میاد نیستی

دوشبه میای به خوابم حداقل اونجا هستی😔

تو نمیدونستی وقتی نیستی چقد سخت میشه وگرنه‌نمیرفتی

دلم تنگته خیلی

نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد ۱۴۰۳ساعت 11:4 توسط من|



نمیدونم چرا یهو یه جوری شدم

دلم‌گرفت،بابامو که میبینم دلم‌میگیره

بیخیال مامانم شدم ولی بابام

از بس باز فکرم درگیره داره نفسم میگیره

حوصلم سر رفته

چرا هرکار میکنم یه جای کار میلنگه🥲

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۳ساعت 22:44 توسط من|



هزار راهِ نرفته

هزار جایِ ندیده

هزار سفر تجربه نکرده

هزار غذایِ نخورده

هزار فیلمِ ندیده

و هزار خنده ی از تهِ دل بر نیامده..


:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد ۱۴۰۳ساعت 14:37 توسط من|



دارم یاد میگیرم خاطره های بد رو فراموش کنم و بجاش اگه خاستم چیزی رو به یاد بیارم فقط خاطرات خوب باشه...

چون باید قوی بشم....

نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد ۱۴۰۳ساعت 8:38 توسط من|



دقیقا روزی که تو رو اوردیم بیمارستان

مجنونت حالش بد شد

پارسال همچین روزی چقد همه سختی کشیدیم

چه لحظه های بدی رو گذروندیم

امروزم بیمارستانم

دوست دارم بابا حالش خوب بشه و برگردیم خونه

دل تنگته

غصه میخوره

بهش حق میدم

خیلی بهت وابسته بود

دعا کن براش بابا قوی باشه و بتونه نبودتو تحمل کنه

نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد ۱۴۰۳ساعت 21:33 توسط من|



چقد لذت بخش بود زمانی که فقط فیلم دیدم و به هیچی فکر نکردم

به هیچی

بعد مدت ها عجیب چسبید و کمکم کرد توی این شرایط

نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد ۱۴۰۳ساعت 21:29 توسط من|



بعضیا هم عجیب باریکلا دارن

گاهی از بس عصبی میشی

دیگه اشکت‌نمیاد

نفرت جاشو‌میگیره

نیفتی از چشماما... مراقب باش

نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد ۱۴۰۳ساعت 0:28 توسط من|




مطالب پيشين
» .
» .
» 
» 
» 
» 
» تجربه
» 
» 
» زندگی کن
Design By : ParsSkin.Com