زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست...

نمیدونم چرا یهو یه جوری شدم

دلم‌گرفت،بابامو که میبینم دلم‌میگیره

بیخیال مامانم شدم ولی بابام

از بس باز فکرم درگیره داره نفسم میگیره

حوصلم سر رفته

چرا هرکار میکنم یه جای کار میلنگه🥲

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۳ساعت 22:44 توسط من|




مطالب پيشين
» وصیت
» .
» .
» 
» 
» 
» 
» تجربه
» 
» 
Design By : ParsSkin.Com