زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست...

دیشب چقد دلم‌میخواست گوشیم زنگ بخوره و تو باشی

اصلا عجیب چشمم به گوشی بود

زنگ بزنی خبر بگیری

گیر بدی

غر بزنی

دلم‌تنگته صداته

دارم گریه هامو میکنم پیش بقیه گریه نکنم غصه بخورن

دارم خودمو اماده میکنم روز اول عید محکم باشم و بتونم برم خونتون

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۴۰۲ساعت 12:42 توسط من|



امروز لباساتو پوشیدمو گریه کردم

چطور دلت اومد بری😔😔😔

نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند ۱۴۰۲ساعت 17:7 توسط من|



این روزا دوست دارم بشم خانوم خونه

از خواب که بیدار میشم دغدغه م چاشت بچه ها باشه و اتو لباسا و شستن ظرف ها

اصلا به من چه کار

پول دراوردن کار من نیس

گوشی رو بذارم کنار و فقط برا صحبت کردن ازش استفاده کنم

یه زن سنتی بشم

منکه هرچی میدوام به هیچی میرسم خب چرا باید خودمو بکشم

واقعا خسته شدم از بس دویدم

نیاز دارم بشم یه زن خونه

یه مادر

😔

نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند ۱۴۰۲ساعت 18:0 توسط من|



این روزا که از خواب بیدار میشن حس خوبی دارم

یه امیدی دارم

منتظر خبر خوبم و نمیدونم چیه

یا اینکه شاید شبا پیشمی حس خوبی دارم و با حس خوب و آرامش بیدار میشم

هرچی هست خوبه

ولی ...

همچنان دلتنگتم

خیلی...

خیلی وقتا منتظر زنگتم،خیلی منتظر....

نوشته شده در شنبه پنجم اسفند ۱۴۰۲ساعت 13:12 توسط من|




مطالب پيشين
» وصیت
» .
» .
» 
» 
» 
» 
» تجربه
» 
» 
Design By : ParsSkin.Com