زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست...

جدیدا پریا دلش برات تنگ میشه و نمک میپاشه رو زخم من

میگه دلم برای مامان جون تنگ شده

اون شب توی اون شلوغی و بازی و هیاهو اومد پیشم با بغض گفت دلم برای مامان جون تنگ شده،اون دیگه برنمیگرده

دلت اومد این بچه رو اینجوری غمگین کنی....😔

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۲ساعت 16:6 توسط من|



جات بعضی وقتا

بعضی جاها

خیلی خالیه

جوری که دلم طاقت نمیاره😔

نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۲ساعت 11:28 توسط من|



چقد بوسیدنت توی خواب شیرینه🥲

نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن ۱۴۰۲ساعت 20:4 توسط من|



اونشب یهو گوشیم زنگ خورد

چقد دوست داشتم تو باشی

ولی حیف...

نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۲ساعت 16:53 توسط من|



دلم میخوادت😔

نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن ۱۴۰۲ساعت 0:3 توسط من|



همه چیز میگذره اما فراموش نمیشه :)🖤⛓️

نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن ۱۴۰۲ساعت 0:2 توسط من|



میدونستی اگه الان بودی من اینقد تنها نبودم

شاید میتونستم قوی تر باشم

محکم تر باشم

یا تصمیم بهتری بگیرم

ولی الان فقط باید له شم

توکه بودی کسی جرات نمیکرد بهم چپ نگا کنه

مامان نمیشه بیام پیشت😔

نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن ۱۴۰۲ساعت 23:16 توسط من|




مطالب پيشين
» 
» 
» 
» 
» تجربه
» 
» 
» زندگی کن
» 
» 
Design By : ParsSkin.Com