زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست...

یک روز بارانی

یک لیوان چای

و دستان گرم تو

آخ که چه روزی میشود آن روز……!


:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی ۱۴۰۳ساعت 15:35 توسط من|



شدم برا بابا مادر

برا زهرا مادر

برا بچه ها مادر

شدم بزرگ خونه

شدم اونیکه مسئولیت باهاشه

خیلی زود یهو بزرگ شدم

شونه هام خم شد

سنگین شده لحظه هام

فکرم شلوغه

باید بزرگی کنم

مادری کنم

خواهری کنم

دختری کنم

خانومی کنم

ای وایِ من

مگه من چند نفرم

نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی ۱۴۰۳ساعت 17:27 توسط من|



دیگه قوی بودن بسه

یکم اشک بریز

گریه کن

نقابو بردار

اگه الان بهم پبشنهاد مرگ بدن قبول میکنم

دیگه بسه

دلم استراحت میخواد

خسته شدم

در ضمن قشنگ نوشتیا،چشام قلبی شد امیدِ من❤️🫂

نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی ۱۴۰۳ساعت 23:41 توسط من|



در من

دیوانه ای جا مانده

که دست از

دوست داشتنت بر نمی‌دارد!


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه دهم دی ۱۴۰۳ساعت 19:26 توسط من|



تو آن شعری که من جایی نمیخوانم...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه دهم دی ۱۴۰۳ساعت 9:35 توسط من|



من ناراحت که بشم برمیگردم بهت ولی...

هربار فاصلم ازت بیشتر میشه

مواظب باش یه تیکه سنگ بغلت نباشه که نرم شدن سنگ کار شدنی ای نیس

بزرگ شدم

ناراحت میشم میخندم ولی یه چک میزنم در گوشم که تکرار نکنم

قهر کار بچه هاست

دیگه حوصله قهر رو ندارم

فاصله مو رعایت میکنم

بیشتر سعی میکنم برا خودم باشم

نوشته شده در شنبه هشتم دی ۱۴۰۳ساعت 23:21 توسط من|



کاش میشد آزاد بود

به بچه هاتون یاد بدین به خودشون و اطرافیانشون ازادی هدیه بدن

آزاد باشن برا فکر کردن

برا خوردن

خوابیدن

کار کردن

خرج کردن

لباش پوشیدن

....

اینا حسرتن واسه ماها

نوشته شده در شنبه هشتم دی ۱۴۰۳ساعت 11:24 توسط من|



به جایی رسیدم که وقتی ناراحت میشم از کسی و یا دلمو میشکنن

گریه نمیکنم

فاصله میگیرم

مشکل خودم بوده حتما که اینجوری رفتار میکنن

نوشته شده در شنبه هشتم دی ۱۴۰۳ساعت 11:18 توسط من|



به جایی رسیدم که وقتی ناراحت میشم از کسی و یا دلمو میشکنن

گریه نمیکنم

فاصله میگیرم

مشکل خودم بوده حتما که اینجوری رفتار میکنن

نوشته شده در شنبه هشتم دی ۱۴۰۳ساعت 11:18 توسط من|



خیلی سعی کردم با نبودت کنار بیام

ولی مناسبتی که میشه جای خالیت مثل نمک روی زخمه

شب یلدا

شب عید

روز مادر

اگه بودی دیشب میومدم پیشت

میبوسیدمت

بغلت میکردم

نه اینکه گل بخرم برای سرمزارت

چه غمی گذاشتی توی دلمون

دیشب همش لحظه های اخرت جلو چشمم بود

خوشبحال اونایی که مادر دارن

از وقتی رفتی دیگه زندگی یه جور دیگه شده

نوشته شده در یکشنبه دوم دی ۱۴۰۳ساعت 8:47 توسط من|




مطالب پيشين
» .
» .
» 
» 
» 
» 
» تجربه
» 
» 
» زندگی کن
Design By : ParsSkin.Com