زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست...

یه چیز جدید از خودم‌متوجه شدم

اینکه بزرگ شدم

و خواسته م رو اولویت میذارم...

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان ۱۴۰۳ساعت 22:21 توسط من|



و تو جبران نمیشوی حتی به گریه های عمیق

روزای سختی رو گذروندم

گریه کردم

عصبانی شدم

ناامید شدم

تنها شدم

پناه بردم

غر زدم

حتی ناله کردم

دلم یه چیزی کم داشت

هرجارو نگاه کردم باید تو میبودی

ولی نبودی

باید میبودی پناه میاوردم بهت

باید میبودی و میدیدی بلاخره رسیدم

باید میبودی و میومدی دیدنه براورده شدنه آرزوم

باید میبودی و میدیدی بلاخره شد

هرجارو نگاه کردم جاتو خالی دیدم

توکه نیستی هیچکی نیس

بقیه هم نیستن

انگار بقیه هیچی بلد نیستن

ولی عوضش فهمیدم کیا باهامن

کیا وقتی میرسم بالا برام دست میزنن

جااااات خیلی خالیه

خیلی

دلم تنگته

دوست دارم توی خواب به خونم سر بزنی،بیا ببین زهره رسید بلاخره😔 اما تو نیستی

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۳ساعت 12:10 توسط من|



زندگی بهم گف

سعی نکن آدم خوبه داستان باشی

تو هرچی باشی هم بازم نمیفهمن،پس به خودت سخت نگیر

بد باش

غر بزن

زیاد بخواه

شرایطو درک نکن

کوتاه نیا

نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان ۱۴۰۳ساعت 0:4 توسط من|




مطالب پيشين
» 
» 
» 
» 
» تجربه
» 
» 
» زندگی کن
» 
» 
Design By : ParsSkin.Com