زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست...

تو آدم اینجور کم آوردن ها نیستی زهره

میدونم که میتونی

پس قوی باش💪

نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 14:43 توسط من|



واقعا دیگه کشش ندارم،از این حالم بدم‌میاد

مخم سنگینه

از بس دندونامو بهم فشار میدم فکم درد میکنه و دست خودم نیس

ذهنم خیلی شلوغه

کاش نبودم هیچ وقت

از همه مسئولیتام خستم

کاش هیچ مسئولیتی نداشتم

نمیدونم کاش هیچی نبودم

وقتی فکر میکنم میبینم همه چی یه مسیولیتی داره حتی تابلو رو دیوار

من کاش هیچی بودم

از دست خودم کلافم

نمیدونم چی خوبه

چی خوشحالم میکنه

باید اصلا چکار کنم

ای لعنت بهت زهره

من کم اوردم😔

خستم از همه چی

هیچی قشنگ نیس دیگه

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 23:9 توسط من|



بابا ول کن دیگه، غصه

چیو میخوری آخه؟!

نمیدونستی چیکار کنی

و انجامش دادی؛ چون

بهترین تصمیمی بود که

وسط اون موقعیت

میتونستی بگیری و

بهترین کاری بود که

میتونستی انجامش

بدی؛ مگه زندگی چندمته

که توقع داری اشتباه

نکنی؟! رها کن بره

اینو امروز جایی خوندم قشنگ بود و بجا👌

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 20:51 توسط من|



از دیشبه بغضم

هرچی اهنگ گوش میدم آخرش میرسه به تو

به خاطراتت

یادته صبا رادیو میذاشتی،افتخاری گوش میدادی

واااای چه روزایی بود

دلم تنگه

باز از دیروزه اومدی توی ذهنم جلو چشمم دارم دیوونه میشم

یه دلتنگی عجیب گرفته منو

حتی توی اینه میترسم به چشام نگاه کنم تا چشم تو چشم میشم با خودم اشکم سرازیر میشه

مامان چرا اینقد صدات کردم جواب ندادی😭😭

بذار حالمو خوب کنم مامان

بخدا دیگه توان ندارم😔

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 11:0 توسط من|



میبینی غمت‌چجوریه

وای از لحظه ای که وارد خونتون میشم

و منتظرم تو بیای

چقد اون خونه غمش سنگینه

چقد درد داره

آخخخخخخخخ مامانم😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭

طفلی بابا و زهرا

من بمیرم برا غم دلشون

برا صبرشون

برا غم چشمای بابا

کاش من بجای تو میرفتم

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 22:47 توسط من|



‌باب‌اسفنجی: تا‌حالا‌شده‌از‌تهِ‌قلبت احساس‌تنهایی‌کنی؟!

پاتریک:نه‌چون‌هر‌وقت‌حس‌کنم‌تنهام یادم‌میاد‌که‌تورو‌به‌جایِ‌همه‌دارم!^^💛 ️


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 20:28 توسط من|



امروز خاله به جای تو منو بغل کرد و روز دختر تبریک گفت

امروز به جای تو خاله رو بغل کردم

آخ که عجیب بغلش مثل بغل تو بود

اولین بار بود بغلش میکردم بعد رفتن تو

بهش نگفتم بغلش مثل تویه

حسش مثل توئه گفتم بدتر نمک میریزم رو زخمش

ولی امروز بغلش کلی گریه کردم

آخ از دستت مادرم

همه‌میدونن دل ما خونه

هرکی میاد سر مزار میگه خدا صبرتون بده

امروز روضه خونه،خون به دلمون کرد

داغت خیییییییییییلیییییی بده خیلی😔

بیا به خوابم باهام‌حرف بزن

نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 1:3 توسط من|



خوبه، آخر هفته بیا تو خوابم

هرچند یادم نیست چی دیدیم ولی بودی

بیا و این سنگینیه پنجشنبه ها رو برام قابل تحمل تر کن

آخر هفته عجیب سنگین میشه

دیشب عکسارو میدیدم با طهورا

اصلا باورم نمیشد نیستی دیگه

مگه میشه واقعا

چی شد که فکر کردی بری بهتره

دلم برات پر‌میکشه

فک کن عکسای عروسیمو میدیدم

اون روزا اصلا فک نمیکردم تنهام بذاری

گاهی یه جوری ازت حرف میزنم کسی ندونه فک میکنه تو خونه نشستی

نمیدونن نیستی دیگه

نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 12:59 توسط من|



رشته ای بر گردنم افکنده دوست

می کشد هر جا که خاطرخواه اوست


:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 23:28 توسط من|



بِمآنی دَر ذِهنِ مآ

اِی غَریبِ آشِنآ...

-زهره ی من🥺

نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 13:12 توسط من|



امروز یکی از بچه ها باهام بود

از قدیماش حرف میزد

خیلی باحال بود

ینی وقتی از مجردیش حرف میزد یه حس سرزندگی داشت،شر و شور داشت

انگار حس زندگی ماها همون قدیما مونده

ولی خب خصلت آدمیزاد اینه ها،از هیچی راضی نیس

کاش بتونیم قدر بدونیم

خلاصه مارو هم برد به قدیم

به کارای کرده و نکرده

به حس های خوب وبد

به خاطره ها

میگم چه روزایی رو گذروندیم

گفت و گفت

آخرشم‌کلی خندیدیم به فکر و خیالامون و پاشدیم اومدیم

چقد داستان هست پشت هر چهره ای

و چقد خواسته های نشدنی

چه خاطره های دلچسب و دوست داشتنی

واقعا گاهی میگم چقد عجیبن آدمایی که بامن در ارتباطن

این دومین نفری بود این چند روز که داشت با خاطره های گذشته ش

به من حس های عجیب میداد،حس های خوب

یاداوری های دلنشین

میگم چقد اینا داستان های قشنگی داشتن که با ازدواج تموم شدن

شاید میتونستن داستان های خوبی بسازن و شایدم بد

کسی نمیدونه

ولی میگم کاش آدما باهم قصه های ناتموم نداشته باشن،یا شروع نشه یا اگه شروع شد ....

نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 23:21 توسط من|



آغازی نو برای من

آرزو میکنم زندگی کنم دور از هردلیلی که

آرامش را از من دریغ میکند

تولدم مبارک

قشنگ بود چون

امیدوارم آرامشت و دوست داشتن خودت اولویتت باشه توی سال جدید از عمرت

امیدوارم بتونی بهترین خودت باشی

امیدوارم قوی باشی در برابر همه چی مخصوصا زهره ی درونت

چقد حرفای قشنگ بهم زدن همه،مخصوصا تو😉

منم با انرژی مثبت دریافتشون کردم

مهم نیس نزدیکام چطور تبریک گفتن و دوستای دورم چطور

مهم اینه روز تولدم برای خودم مهمه

امروز ماله منه،من نبودم شاید خیلی ها نمیدونستن چطور حسودی کنن🤪😁

چطور حرص بخورن

خب دیگه😊

امیدوارم بتونم بقیه عمرمو بهشتی زندگی کنم❤😍

مامانم من امروزم به یادتم،مادرشدنت مبارک،میدونم و بارها برام تعریف کردی وقتی به دنیا اومدم چقد همه خوشحال شدن از دختر بودن من،مرسی که خوب بارم آوردی که حتی یه خاطره بد از بچگیم ندارم،دوستت دارم مامانم❤

نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 9:8 توسط من|



داستان نبودنت تمومی نداره

هرجا میرم خاطره ای ازت هست که داغونم میکنه

میگم قبلا چقد ذوق داشتم،الان از وقتی رفتی ذوقی برام نذاشتی

از دیدن زیبایی ها به وجد نمیام

کیف نمیکنم

جای خالیت نمیذاره

انگاری دیگه هیچی قشنگ نیس

میدونی به دل نمیشینه

کاش بیدار شم ازین کابوس

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 9:47 توسط من|



میگن یه چی بره یه چی میاد جاش

هرچند هیچکی جای تورو نمیگیره برام

تو تک بودی

یه دونه بودی

باز یه مناسبتی شد جای خالیت خیلی خییلی حس شد

بودی امروز میومدم پیش برات تعریف میکردم

اینجا میگم یادم نره

دیشب اون همسایه روبرویی مون هست باخانومش دوست شدم

آدمای خوبی ان،با محبتن

دعوت کرد رفتیم خونشون،زنگ زدم فاطمه میگم نمیاین،میگه نه مارو نگفتن

تعجب کردم

رفتیم خلاصه

رسیدیم دم در اقاشون اومد درو باز کردو ما رفتیم بالا،رسیدیم دم در حال،دیدیم بنده خدا برام تولد گرفتن🥲😍

فاطمه هم اونجا بودن،کلی خوشحال شدم و سوپرایز شدم

اصلااااا فکرشو نمیکردم

میگم‌ما کجا و اونا کجا،که یهو شدیم رفیق و در این حد که بخوان سوپرایز کنن اونم جلو جلو

خلاصه کلی خوش گذشت و خندیدیمو رقصیدنو

بچه های باحالی آن

جات خالی بود مامان،صب بیدار شدم فک کردم خواب دیدم

فک نمیکردم یه آدمای غریبه بیان اینجوری بشن دوست صمیمی که برام وقت بذارن

دنیا واقعا عجیب و غریبه

ولی مامان اگه بودی تو واقعا متعجب میشدی از کارای اینا

میبینی چقد دوست پیدا کردم

ولی چه فایده تو نیستی،من همیشه به همه گفتم مامانم رفیقم بود

رفیق تو رفتی داری برام رفیقای جدید میفرستی

شاید تویی که هوامو داری

آخه مامانی

نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 11:31 توسط من|



چقدر گذشته ی قشنگی داشتم و قدر ندونستم

حاضر اینده نرم و برگردم به گذشته ها😔

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 12:44 توسط من|



ولی من میگم باید بشینم تو خونه

میگم جلو ضررو هروقت بگیری منفعته

خب ۴ساله دارم تلاش میکنم و درجا زدنه

حتی وقتی فک میکردم فروشندگی رو دوست دارم الان میبینم سخته

بابا نمیشه اصلا

نمیدونم دیگه باید چکار کنم

تو بگی یه درامدی باشه نیس

خب این ادمو سرد میکنه

چقد دیگه وقت بذارم و از همه چیم بزنم

از تفریح و گشتن و...

مگه چندسال دیگه میتونم زندگی کنم

کم آوردم😔

تا سال وایمیستم ببینم چطو میشه🥲

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 15:1 توسط من|



میگم اگه بودی حداقل میگفتی چکار کنم

دیشب خوابتو دیدم،وقتی میبینمت آرومم

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 0:18 توسط من|



وقتی از همه چی ناامید میشم،میرم اکسپلور اینستا میچرخم میچرخم

تا آروم بگیرم

بازم امشب ناامید شدم

چرا جون نمیگیره کارم😭

خسته شدم

اب تو هاون‌میکوبم

خیلی سعی میکنم رو پا واستم ولی وقتی نتیجه ای نمیبینم خسته میشم

ناامید میشم

انگار یه جای کار‌میلنگه و نمیدونم کجاست

😔😔😔😔😔

یکی بیاد بهم یاداوری کنه هی

بگه دندونات رو هم فشار نده مریض

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 0:16 توسط من|



حرف زدن خوبه

من چون حرف زدن رو دوست دارم،شنونده بودن رو هم دوست دارم

چون تا شنونده ای نباشه کسی حرف نمیزنه

گاهی میگم‌بذار طرف حرف بزنه فقط خالی شه

سبک شدم

انگار یه چیزی گیر کرده بود توی رگای قلبم،سنگین شده بود

نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 14:30 توسط من|



دوستت دارم زهره

تا منو داری غم نداشته باش❤

من باهاتم حتی اگه حوصله نداشته باشی

حتی اگه ناراحت و عصبانی باشی

حتی اگه همه باهات بد باشن

پشتتم مثل کوه

چون منو تو همو داریم💪

نوشته شده در جمعه هفتم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 19:20 توسط من|



من میگم درسته هرچی تلاش کردم نتیجه ی قابل توجهی نداره

و همش هیچه ولی میگم بلاخره تلاش کردم

که نگم ندارم

نگم‌نمیتونم

حسرت نکنم برا خودم بعضی چیزا رو

تا چیزی میشه به اخرش نرسم بگم ندارم برو برام بخر

یا چطور بگم

بیشتر دوست دارم رو پای خودم واستم

تا لنگ بقیه باشم

شاید غرورم باعث این چیزا شد

ولی از هیچی راضی نباشم ازین راضی ام که دارم تلاش میکنم هرچند تهی

من میگم پاشو برو دنبال ارزوهات،اصلا ارزو نه

دنبال براورده کردنه نیازات

منفعل نباش

اینارو باید به یکی میگفتم چون جنبه نداش اینجا نوشتم از دلم در بیاد

نگرانشم😔

نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 19:15 توسط من|



من میگم درسته هرچی تلاش کردم نتیجه ی قابل توجهی نداره

و همش هیچه ولی میگم بلاخره تلاش کردم

که نگم ندارم

نگم‌نمیتونم

حسرت نکنم برا خودم بعضی چیزا رو

تا چیزی میشه به اخرش نرسم بگم ندارم برو برام بخر

یا چطور بگم

بیشتر دوست دارم رو پای خودم واستم

تا لنگ بقیه باشم

شاید غرورم باعث این چیزا شد

ولی از هیچی راضی نباشم ازین راضی ام که دارم تلاش میکنم هرچند تهی

من میگم پاشو برو دنبال ارزوهات،اصلا ارزو نه

دنبال براورده کردنه نیازات

منفعل نباش

اینارو باید به یکی میگفتم چون جنبه نداش اینجا نوشتم از دلم در بیاد

نگرانشم😔

نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 19:14 توسط من|



همینکه صبا حس خوبی دارم وقتی از خواب بیدار میشم

ینی دیشب کنارم بودی

چون مامانا بچه هاشونو تنها نمیذارن

من این روزا کمتر‌گریه میکنم،سعی میکنم

ولی وقتی یادت میفتم بده

کاش تو خونه تنها‌نمونم

گاهی روزای اول رفتنت وقتی یادم میاد،میگم زهره چطور تو دووم اوردی

اصلا فکرشم‌نمیکردم چنان داغی رو ببینم

میدونی مامان،دیروز رفتم ختم،یه لحظه داشتم میگشتم ببینم تو کجا نشستی

یادم اومد،من که اونجام بخاطر این رفتم که تونیستی

اگه بودی خودت میرفتی

ولی هرچی از مادر خوند دیگه‌گریه نکردم،شدم پیشکسوت غمه مادر

تازه اونا مادرشون پیر یود رفت

اگه جای من بودن چکار میکردن

آخ مادرم

دستای خاله ها حس دستای تورو دارن

ولی نمیگم بهشون که دلشون نگیره

نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 8:31 توسط من|



دلم برات تنگ شده😔 زیاد

امشب بیا به خوابم

نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 1:12 توسط من|




مطالب پيشين
» ...
» وصیت
» .
» .
» 
» 
» 
» 
» تجربه
» 
Design By : ParsSkin.Com