زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست...
دیشب تا ۴ بیدار بودم فکرو خیال فکروخیال فکروخیال اشک اشک اشک بغض بغض بغض ناامیدی شکست بی پناهی غصه تنفر همه چی اومد سراغم نتونستم، از جام بلند شدم رفتم گریه کردم خودمو باهرکی بگی مقایسه کردم به اونایی که حق نمیدادم حق دادم واقعا مستاصلم اصلا شرایط موجودو دوست ندارم من خیلی تلاش کردم که وظیفم نبوده ،ولی.... دیگه نمیدونم چه کنم چه شب عجیب و پردردی بود حتی شب رفتن مادرم من اینقدر زجر نکشیدم تو خوابای پریشون و بی موضوعم صبح داشتم با مادرم قهوه میخوردم از همه بریدم دیگه
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۴ساعت
8:29 توسط من|
![]()
![]()
![]()
مطالب پيشين
| Design By : ParsSkin.Com |
